2020 November 24 - سه شنبه 04 آذر 1399
ایستگاه اندیشه
کد مطلب:3670 گروه: ایستگاه اندیشه آمار بازدید: 122

ایستگاه اندیشه
حجت الاسلام روستایی - 28 آبان 1399


  دانلود
امتیاز:
  01:23:44 حجم فیلم: 215 مگابایت





دانلود صوت


قسمت پانزدهم برنامه ایستگاه اندیشه به کارشناسی حجت الاسلام روستایی
 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ :28 آبان 1399

مجری:

بسم الله الرحمن الرحیم الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم

عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت شما بینندگان محترم شبکه جهانی حضرت ولیعصر(عج)، امشب هم با یکی دیگر از برنامه­های ایستگاه اندیشه به همراه کارشناس محترم برنامه حجت الاسلام و المسلمین استاد روستایی مهمان نگاه گرم شما هستیم، استاد سلام علیکم.

استاد روستایی:

علیکم السلام و رحمة الله، بنده هم خدمت و بینندگان عزیز شبکه جهانی حضرت ولیعصر(اوراحنا له الفداء) عرض سلام و ادب و احترام دارم و امید وار هستم که بتوانیم با برنامه خوب دیگری مهمان لحظ­های خوش عزیزان مان باشیم.

مجری:

إن شاءالله، استاد شما در هفته گذشته نقلی را از محدثین مطرح فرمودید که با نظریه تشکیل حکومت اسلامی در قیام حسینی در تضاد بود و در جواب نقل عُقبة بن سمعان را مطرح کردید که غلام حضرت رباب(سلام الله علیها) بودند، حالا سؤالم از محضرتان این است که پیرامون این شبهه بحثی باقی مانده؟ اگر بحثی باقی مانده از محضرتان استفاده می­کنیم.

استاد روستایی:

ما در جلسه گذشته یک شبهه­ای را مطرح کردیم البته از جلسۀ حتی قبل از آن، مبنی بر اینکه یک شخصی آمد و مطلبی مطرح کردند که آقا أبا عبدالله(ع) وقتی که در مقابل لشکر حُر قرار گرفت یا در حتی لشکر إبن سعد و چندتا موضع را بیان کردند که حضرت فرمودند که من سه­تا پیشنهاد به شما می­دهم؛ یکی اینکه بگذارید برگردم همان جایی که بودم، دو اینکه من را بفرستید پیش یزید با او دست بیعت بدهم، و سه اینکه من را به یکی از مرزهای مسلمانان بفرسید که در باره من حکم بشود هر آنچه در باره آنه حکم می­شود، اصلاً آن چیزی که به نفع آنها هست به نفع من هم باشد چیزی هم که علیه آنها است بر علیه من هم باشد، یعنی من هم یکی از عامه مسلمان­ها، عرض کردیم که ما یک نقلی را که می­خواهیم بررسی بکنیم طبیعت قصه این هست که ببینیم این نقل متعلق به  چه کسی هست ، چطور به دست ما رسیده آمدیم بررسی کردیم گفتیم آقا این گفتار در واقع اعتقاد محدثین عصر بوده، و محدثین را عرض کردیم که اشخاصی بودند که امام حسین را واجب القتل می­دانستند، که ان شاء الله اگر امشب برسیم مفصل راجع به آن ان شاء الله صحبت خواهیم کرد

مجری:

در واقع عقیده­شان فرمودید ناصبی بودن در عقیده دیگر

استاد روستایی:

بله افرادی بودند که حالا ما می­خواهیم امشب از بعضی­هایشان هم نام ببریم شاید به قول معروف بعضی از عزیزان هم خیلی خوشایندشان نباشد اما یک مقداری من می­ خواهم این رمز گشایی امشب انجام بدهم ، این محدثین را

مجری:

به هر حال تاریخ را استاد نمی­شود تحریف کرد

استاد روستایی:

بله ما تاریخ را ببینید باید صحیح بیان بکنیم منتهی در چهار چوب ادب و روشمند، ما نمی­خواهیم با روش علم کلام برویم به استقبال تاریخ نه ،ما با همان روش تاریخ می­خواهیم بحث کنیم در چهار چوب ادب و محترمانه حقایقی را می­خواهیم بیان بکنیم، قضاوت را هم به عهده بیننده­مان می­گذاریم یعنی نه برای  بیننده­مان ما نتیجه می­گیریم، نه چیزی را به بیننده­مان می­خواهیم تحمیل بکنیم، فقط گزارش می­کنیم بیان می­کنیم آقا این در اینجا اینجا اینجا آمده، بیننده عزیزمان می­تواند برود مطالعه بکند، بیشتر فرا بگرید یا به همان میزانی که ماعرض کردیم قانع بشود ،خب راجع به این صحبت کردیم، بعد آمدیم گفتیم آقا یکی از موارد دیگری که برای سنجش یک گزارش تاریخی کار آمد هست این هست که ببینیم آقا این گزارش تاریخی آیا نقل­های معارضی هم دارد یا ندارد؟ طبیعتاً نقل معارض اینجا خیلی برای ما راه گشا است، خب ما آن روایت را که نقل کردیم آمدیم گفتیم آقا، آقای ابی مخنف دارد از دو نفر نقل می­کند یکی از آقایی به نام مجالد بود که عرض کردیم خدمت شما ایشان از او نقل کرد و مجلد بن سعید، یکی هم از آقایی به نام صقعب بن زهیر، بله از این دو نفر ایشان نقل کرده که هیچ کدام از این دو نفر هم در واقعه کربلا حضور نداشتند، اینها آمدند گفتند آقا این قول، قول محدثین است، یعنی گویا اینها داشتند آن چیزی که محدثین بیان کرده بودند را در جامعه انعکاس می­دادند و مطرح می­کردند ، ما گفتیم در ماجرای تاریخی این  کسی که دارد این را نقل می­کند بسیار مهم است که در چه جایگاهی قرار دارد، آیا در رخداد حضور دارد؟ یعنی بر پایه­ دیده­ها دارد گزارش می­کند، یا بر پایه شنیده­ها و اگر در رخداد حضور دارد در کجای این رخداد هست، مثال زدیم در ماجرای جد ابی مخنف که در جنگ صفین، اینطور که خاطرم هست در موردش گفتند بعد هم جنگ جمل ،گفتیم آقا آیا این نیروی خط مقدمی است؟ یا پشت جبه هست، کجا است؟ طبیعتاً آن نیرویی که پشت جبه باشد ،خبری که از خط مقدم بخواهد بدهد معلوم نیست دقیق باشد، اما نیرویی که خط مقدم باشد و از خط مقدم بگوید خیلی گزارشش مهم است، نقل معارضی را که ما اینجا پیدا کردیم و خدمت بینندگان خودما ارائه  دادیم، نقلی بود از غلام حضرت رباب که در تاریخ طبری جلد پنجم آمده بود و به نام آقای عقبة بن سمعان، آنطوری که در تاریخ طبری اعراب زده شده، که ایشان می­گفت آقا من اصلاً همراه امام حسین بودم در تمام مواطن از مدینه تا مکه از مکه تا عراق  اصلاً شانه به شانه امام بودم و امام را رها نکردم تا امام به شهادت رسید، در تمامی گفتارهایی که از امام صادر شد که در مدینه صحبت کردند در مکه صحبت کردند در راه صحبت کردند در عراق صحبت کردند و در روز جنگ بین دوتا لشکر گفت و شنود رفت و برگشت داشت من همه را شنیدم و به خدا قسم اینکه مردم می­گویند این «الناس» عرض کردیم که کنایه از غیر شیعه است، یعنی همان محدثینی که ناصبی بودن اینکه اینها دارند می­گویند که امام فرمودند آقا من دستم را در دست یزید بگذارم یا بروم یکی از مرزها اصلاً همچین چیزی نفرمودند، امام فرمودند آقا این زمین خدا بزرگ است بگذارید من بروم و تا ببینیم امر مردم چه می­شود نه اینکه تازه من بروم در یک سرزمینی و بایستم ببینم هرچه علیه آنها بود و اینه و اینکه حکومت از من چه می­خواهد نه اصلاً، آقا سرزمین خدا  عریض است من با کسی کار ندارم برویم.

«حتی ننظر ما یسیر امر الناس»

تا ببینیم امر مردم چه خواهد شد

خب ما این را تا به اینجا خدمت شما و بینندگان  عزیزمان عرض کردیم و از علمای اهل سنت هم نکاتی  را گفتیم، نکته­ای که در این مسئله آمده این بود که گفتند آقا امام حسین (ع) را وقتی به ایشان این پیشنهادها را دادند، لشکر یزید گفتند آقا نه ما این اجازه را به شما نمی­­دهیم که حیت حر گفت که حتی ترک و دیلم هم این را بخواهند شما باید این را اجازه بدهید، لشکر ابن زیاد و یزید گفتند نه ما این اجازه را  نمی­دهیم و ما دستور داریم شما را ببریم پیش ابن زیاد ببینیم حکم ابن زیاد چیست، بعد حضرت قبول نکردند، من عرض کردم، خود این نکته اصلاً نشانگر این است که حضرت آن جملات را نفرمودند، چرا؟ زمانی که ما حکم ابن زیاد را کشف کردیم و فهمیدیم که ابن زیاد حکمش با یزید هیچ تفاوتی ندارد این نشان دهنده این است که پس به امام حسین نگفتند، بیا برویم حکم ابن زیاد، یعنی امام حسین نفرموده که  من حکم یزید را قبول دارم بعد اینها بگویند حکم ابن زیاد بعد امام حسین بگوید نه من این را قبول ندارم، اینطور نیست، چون حکم یزید و ابن زیاد مو به مو عین هم است، من یک اشاره­ای هفته گذشته کردم اما نرسیدیم که کامل بگوییم ببینید حکم ابن زیاد اول چیست؟ بیعت با یزید است، ببینید بیعت با یزید، شما ببینید در کتاب «جمل من انساب الأشراف بلاذری» جلد سوم ،چاپ دارالفکر، صفحه 386، بحث خروج امام حسین به کوفه می­گوید:

« و کتب إلی عمر»

یعنی آقای عبیدالله بن زیاد نامه نوشت به عمر سعد

«إعرض علی الحسین»

عرضه کن شما بر امام حسین

و جلوی امام حسین را بگیر که چکار کند؟

«أن یبایع یزید بن معاویة»

با یزدی بیعت کند

اصلاً نامه ابن زیاد چیست؟ بیعت با یزید است آن وقت می­شود بگوییم آقا امام حسین فرمودند که من می­خواهم با یزید بیعت کنم بعد اینها گفتند نه با یزید نمی­شود بیعت کنی بای حکم ابن زیاد باشد، خب حکم ابن زیاد همین است، این نامه­اش هست

«هو و جمیع اصحابه»

هم خودشان هم همه اصحابشان با یزید بیعت کنند

«فإذا فعل ذلک رأینا رأینا فلم یفعله»

اگر امام حسین(ع) این کار را انجام بدهد رأینا رأینا ما رأی خودمان را می­بینم

یعنی وقتی بیعت کرد ما دیگر نظر خودمان را می­بینم که  امام حسین انجام داده و همان نظر یزید است، خلاف یزید که ابن زیاد نمی­خواهد، چون ببینید دغدغه از، نه فقط ابن زیاد، نه فقط یزید، بلکه از زمان معاویه دغدغه بیعت امام حسین است ،چیز دیگر دغدغه نیست.

مجری:

استاد یعنی طبق این بیان شما اگر آن نقل محدثین درست می­بود بر فرض نباید دچار این تناقض می­شدیم ما درست است من اینطور برداشت کردم الآن ما دچار یک تناقضی شدیم دیگر، چون حکم بیعت است بعد، از آنطرف ابن زیاد قبول نکند  صریحاً شما شاهد تاریخی آوردید که بیعت خواسته بود،

استاد روستایی:

خب ببینید اصلاً چندتا حالت داریم دیگر، یکی  بحث کشتن حضرت است یکی بحث بیعت حضرت است، یکی بحث رهایی حضرت است، یکی هم بحث پیروزی حضرت است، خارج از این چهار گزینه که نیست که، ببینید یا بعیت است آن چیزی که معاویه می­خواست یزید هم می­خواست و ابن زیاد هم همین را می­خواهد می­گوید

«إعرض علی الحسین أن یبایع یزید»

این یک مورد دوم این است که امام حسین (ع) بر اینها یپروز بشود چیزی است که اینها نمی­خواهند مطلقاً ،حکومت­­­­شان را نمی­خواهند از دست بدهند، این هم مورد دوم، مورد سوم کشتن امام حسین(ع) است که این را هم اینها نمی­خواهند، از اول نمی­خواستند، از اول، چطور؟ ببینید آخر به این منجر شد معاویه خودش به یزید گفت،  گفت که این پسر پیامبر است حواست باشد، و جالب اینجا است اصلاً این قتل اهل بیت برای حکومت اموی همیشه هزینه دار بوده، ما در دوره حتی عبدال ملک بن مروان داریم،که عبدالملک بن مروان به حجاج می­­گوید ما با اهل بیت کاری نداریم ول کن، حسین بن علی را شکتند، بچه­های معاویه حکومت­شان جمع شد، یزید می­گوید بنی امیه می­گوید، حسین را کشتند حکومت­شان جمع شد، من نمی­خواهم دستم به خون اینها آلوده بشود، نمی­خواهم بگویم که عبدالملک قصیر القلب نیست نه، فرد فوق العاده دارای قساوت قلبی است، فرد فوق العاده ظالمی است نسبت به اهل بیت، اما من می­خواهم بگویم که، هزینه دارد برای اینها کشتن، لذا معاویه هم این را می­داسنت از اول به یزید گفته بود، و یزید در واقع یک طورهایی مجبور شد که این حماقت را انجام بدهد که آقا اباعبد الله را به شهادت برساند اینها دنبال این نبودند از اول، منظورم از زمان معاویه است، اینها دنبال این بودند که یک بیعت مسالمت آمیز بگیرند امام را در تقیه ببرند و حکومت شان را بکنند، دنبال این بودند، اما امام اینجا یار داشتند بلاخره و لو به تعداد اندک، و از همه مهمتر برای امام دعوت نامه آمده بود که آقا ما در رکاب هستیم، امام هم وظیفه­اش هدایت گری است و باید می­آمد جلو درست شد؟ پس این گزینه را هم از زمان معاویه، معاویه سفارش کرده بود که دنبال این گزینه نباشید، چون تفاوت دارد مکالمه­هایی که نسبت به  عبدالله بن زبیر انجام می­شود و نسبت به امام حسین، می­گوید آن اگر آویزان به پرده کعبه هم بود بکشید، اما امام حسین را نه چون می­داند این هزینه بر است و معاویه این را دارد در جلوی خودش می­بیند که، یزید سرنگون خواهد شد با شهادت امام حسین، و این هم شد، می­ماند گزینه بعدی، رها کردن امام حسین، امام بروند در یک مکانی بمانند، یکی از این مورخی معاصر اهل سنت یک تعبیری کرده بود می­گفت هیچ عقل سیاسی قبول نمی­کند که حکومت بیاید این کار را انجام بدهد، یعنی امام حسین را رها کند که امام بروند در یک سرزمینی، چرا؟ می­گفت بخاطر  اینکه اینها  اهل بیت پیامبر هستند، حذابیت خاص خودشان را دارند، ایشان را الآن از اینجا رها کنند می­رود جای دیگر تشکیل حکومت می­دهد افراد جمع می­کند یار جمع می­کند بصریرت افزایی  می­کند و این خلاف عقل سیاسی یک حاکم مقلبی مثل یزید یا پدرش معاویه است، لذا آنها نمی­توانند این را قبول کنند، بنابر این گزینه دیگری اینجا وجود ندارد که آقایان بگوید یک گزینه پنجمی است که نظر ابن زیاد و یزید فرق می­کند، نه آقا می­گوید امام حسین که انجام داد رأینا رأینا می­بینیم نظر مان را یعنی آن موقع می­آییم یک تصمیمی می­گیریم که بلاخر یا بیاییم اینجا نگهش داریم یا بفرستیم پیش یزید اگر امام حسین بیعت کند عبید الله که حق ندارد او را بکشد و دلیلی ندارد برای کشتنش، این یک نکته، اما نکته دوم، پس آقای عبیدالله چه می­خواهد؟ بیعت، این یک؛نکته دوم که عرض کردیم که رأی ابن زیاد با یزید متفاوت نیست و کاملاً یکی هست بحث شهادت امام حسین است، ما دوتا گزارش داریم یک در کتاب «اخبار الطوال دینوری»، یکی در کتاب «الکامل فی التاریخ ابن أثیر» آن که در اخبار الطوال است خیلی واضح­تر است تا آنکه در الکامل ابن اثیر است، ببینید دینوری در اخبار الطوال ملاحظه می­فرمایند بینندگان مان در ایجا در صفحه 284، یک عبارتی دارد می­گوید ماجرا از چه قرار است؟آقای ابن زیاد موقعی که دیگر مختار (رح) دارد حمله  می­کند و دشمنان اهل بیت (ع) را می­کشد ابن زیاد چاره­ای نمی­بیند جز فرار که فرار می­کند برود خودش را به شام برساند از بصره و از عراق خارج بشود خودش را به شام برساند یک سری از دور و بری­های ابن زیاد می­آیند یک فردی را با او صحبت می­کنند یک فرد امین از بنی یشکُر، ببینید:

«رجلا من بنی یَشکُر»

می­آیند یک راه بلدی را که کرایه می­کنند می­­گویند این:

«هادیا بالطریق»

آدمی است که راه را بلد است و خلاصه إبن زیاد را سوار بر یک شتری می­کند و می­گوید برویم با همدیگر، بین راه إبن زیاد یک حالتی مثلاً سرش را می­اندازد پاین روی شتر و حالت چشم­های بسته، بعد این فرد بنی یشکری فکر می­کند که إبن زیاد را خواب برده، بعد به او می­گوید:

«یَا نَومان»

ای کسی که خواب هستی

فکر می­کند خواب است او، ای کسی که خواب هستی

«فقال: ما أنا بنائم، و لکنی مُفَکّر فی أمرٍ»

من خواب نیستم دارم در یک مسئله فکر می­کنم

بعد این بنی یشکر می­گوید که من می­دانم تو چه فکر می­کنی، بعد می­گوید چه فکر می­کنم؟ می­ گوید:

«ندمتَ علی قتلک الحسین بن علی»

پشیمان شدی و فکر می­کنی در آن بنا آن قصر سفید رنگی که در بصره ساختی و آن پول­های که خرج آن کردی و بهرۀ آن را نبردی و دوباره پشیمان شدی از جنگ با خوارج در بصره کسانی که گمان می­کردی توهم داشتی که مثلاً خوارج هستند با آنها برخورد کردی، اینها را پشیمان هستی؟ آن آقا جواب می­دهد می­گوید:

«أمّا قتلی الحسین فإنه خرج علی إمام و أُمّة مجتمعة»

اینکه من امام حسین را کشتم امام حسین بر امام جامعه خروج کرده بود امت هم جمع شده بودند بر بیعت با یزید

«و کتب»

اینجا خیلی مهم است ابن اثیرنمی­آورد این تیکه را

«و کتب إلیَّ الإمام یأمرنی بقتله»

اصلاً دستور دارم بخشنامه دارم از طرف یزیید

«فإن کان ذلک خطأ»

اگر خطا است

«کان لازماً لیزید»

این علیه یزید است

خطایی است بعهده یزید است بعهده من نیست، پس اینجا چه دارد می­گوید ابن زیاد، می­گوید من دستور دارم بخشنامه دارم، یعنی ابن زیاد از خودش اختیاری ندارد که برای امام حسین کاری انجام بدهد، ابن اثیر همین مسئله را می­آورد منتهی نه به این شفافیت، ببینید در «الکامل فی التایخ» ابن اثیر، جلد3، صفحه 474، بحث این مسئله که می ­شود که آیا تو خوابی یا نه همان آقای بی یشکری با او صحبت می­کند می­گوید:

«اما قتلی الحسین فإنه أشار علی یزید بقتله»

یزید به من اشاره کرد

 یعنی من را مخاطب قرار داد که

«بقتله أو قتلی»

گفت یا حسین را بکش یا خودت را می­کشم

«فأخترت قتله»

مجری:

شما فقط به خاطر این عبارت أشاره می­گویید آن صراحت را ندارد؟

استاد روستایی:

ببین آنجا دارد «کَتَبَ»، آنجا دارد می­گوید قشنگ برای من نامه نگاری کرده و به من دستور داده این کار را بکنم، اینجا دارد می­گوید به من گفت یکی از این دوتا یا خودت یا امام حسین، در اصل ماجرا فرقی نمی­کند ولی می­خواهم بگویم که در این ماجرا مثلاً گویا با همدیگر یک کفتگوی کردند، اما در آن قصه نه اصلاً به قول امروزی­ها اتوماسیون، ثبت است بحث کتابت است نامه نوشته تو باید این کار را بکنی، بخش نامه کرده برای إبن زیاد که تو باید امام حسین را بکشی خب ببینید پس نظر یزید و ابن زیاد چیست؟، جفتش یکی است یکی بحث بیعت است، چون اصلاً یزید ما در جلسات قبل هم گفتیم وقتی که اعتراضی که امام سجاد می­کند چیست؟ می­گوید پدر تو

«نازعنی سلطانی»

آمدی با حکومت من بجنگد

بیعت جمع کرد به نفع خودش و می­خواست مقابل من بایستد، با من بیعت نکرد، یا وقتی امام حسین در مدینه می­روند در دارالإماره مدینه و خارج می­­شوند مروان می­گوید اگر اینجا از او بیعت گرفتی که خوب نگرفتی دیگر نمی­توانی، اصلاً همش دنبال بیعت امام حسین هستند، حالا می­شود بگوییم آقای ابن زیاد می­گوید خب حالا ما بیعت بگیریم بعد

«حتی رأینا رأینا»

تا ببینیم چکار می­کنیم

 یعنی یک کار دیگر بکنیم، یک گزینه دیگر مثلاً بیعت بگیریم و بکشیم امام حسین را مگر می­شود ، آقا اصلاً اینها خواستشان در درجه اول بیعت است در درجه دوم قتل است، هردویش هم خواست یزید است هم خواست ابن زیاد ما هردو را هم نشان دادیم که برای هردو یزید نامه نوشته بیعت را عرضه بکن، اینجا هم می­گوید «کتب إلیَّ» نامه برای من نوشت که امام حسین را بکش، بنابر این اینکه کسی بیاید بگوید که خب امام حسین(ع) آمدند سه پیشنهاد مطرح کردند اینها قبول نکردند گفتند هر چه إبن زیاد بگوید، امام حسین(ع) گفت نه من با إبن زیاد نه یعنی من با یزید کنار می­آیم با ابن زیاد نمی­آیم، این به قول معروف یک داستانی است که مورخین اموی ساخته­اند برای تطهیر یزید که بی­اندازند گردن إبن زیاد، ماجرا را می­خواهند اینطوری تمام بکنند وگرنه جفت اینها یکی هستند اصلاً إبن زیاد از خودش اختیاری ندارد، یک در واقع شخصیتی است که.

مجری:

درست است، چقدر هم زیبا در تناقض انداختید این نقل­های تاریخی را اقعاً استفاده کردیم، استاد در خدمت­تان هستیم.

استاد روستایی:

ما آمدیم عرض کردیم که اینها نقل محدثین بود تفکر محدثین ناصبی بود این سه گزینۀ پیشنهادی امام حسین(ع) و حضرت این را نفرموده­اند نقل معارض داشت و ادامه ماجرا که می­آیند می­گویند که آقا نه ما پیش یزید شما را نمی­فرستیم بیا برو پیش إبن زیاد و حکم إبن زیاد باز حضرت گفتیم اصلاً این نمی­تواند پذیرفتنی باشد که می­گویند حضرت می­خواست برود پیش یزید اما پیش إبن زیاد نمی­خواست برود گفتیم نمی­تواند پذیرفتنی باشد چون حکم إبن زیاد و یزید کاملاً مطابقت داشت با همدیگر و تفاوتی نداشت.

اما نکته دیگر در ارزش یابی و سنجش این گزارش تاریخی؛ آیا این گزارش تاریخی با سخن و اهداف امام سازگاری دارد یا ندارد؟ ببینید ما وقتی

مجری:

در واقع همان گزارشی که فرمودید مطیع محض حکومت قرار می­دهد امام را؟

استاد روستایی:

من سه­تا پیشنهاد می­دهم یکی اینکه برگردم مدینه، دو اینکه من بروم با یزید دست بیعت بدهم، سه من را بفرستید به یکی از مرزها. آیا اصلاً این مدل حرف زدن که آقا من می­خواهم با یزید بیعت بکنم، من را بفرستید یکی از مرزها، آیا این با شخصیت امام، با سخن امام، با هدف امام، سازگار است یا نه؟ ما وقتی می­خواهیم یک گذاره تاریخی را جناب آقای خدا بنده لو بررسی بکنیم می­آییم یکی از سنجه­های مان این است که آیا این با شخصیت طرف سازگار است، حالا جدای از سخنانش، جدای از آن اهدافی که مطرح کرده  در عمل و در گفتار، با شخصیت امام سازگار نیست.

مجری:

من یک سؤالی برایم ایجاد شد شاید برای بینندگان هم مطرح بشود این است که در واقع این معیار شخصیت شناسی است؟ چون شما فرمودید یک وقت کلمات را شما نگاه می­کنید صحبت­هایش را حرکتش را، معیار این شخصیت شناسی چه است که غیر از اینها است یا تمام انیها است؟

استاد روستایی:

ببینید چندتا مسئله؛ یکی تفکر این افراد است نوع فکر کردن این دوتا آدم، آقا امام حسین(ع) در منظومه فکری آقا أبا عبدالله(ع) یزید چه است؟ طاغوت است، امام حسین(ع) خودش چه است؟ امام منصوب از جانب خدا، یعنی اصلاً بینهم خلاصه بین این دوتا یک فاصلۀ خیلی عمیق و یک گسل خیلی بزرگ است، آقا این را من طاغوت می­بینم و من خودم امام منصوب از جانب خدا هستم، پدر یزید که معاویه بود و ظواهر را رعایت می­کرد وقتی گفت آقا فتنه ایجاد نکن امام فرمودند فتنۀ بزرگتر از حکومت تو من نمی­بینم، پدر یزید چه برسد به خود یزید که حتی ظواهر شرع را هم رعایت نمی­کرد، این یکی از پارامترهای است که ما می­توانیم در اساس آن شخصیت و نوع فکر کردن این دوتا را تشخیص بدهیم.

نکته دوم: ببینید جملاتی که در باره امام حسین(ع) از ناحیه رسول خدا آمده ببینیم چه است؟ «الحسن و الحسین سید الشباب اهل الجنة»، این یک آن است، «حسین منی و أن من حسین» این یعنی چه؟ وقتی من گفتم این آقای جوانان بهشت است یعنی هر چه بهشتی شما تصور بکنی آقای­شان می­شود ایشان، بعد حالا آمدیم چه گفتیم؟ گفتیم «حسین منی و أن من حسین» نمی­گوید مثلاً حسینٌ من جسمی، این را نمی­گوید نه، می­گوید مِنی، اضافه به نفسش می­کند، یعنی تمام مقامات معنوی که منِ رسول خدا دارم حسینم هم دارد، بله یک مقامی خداوند به من داده بحث نبوت است که او، من ختم نبوت دارم این را کسی ندارد اما تمام مقامات معنوی دیگری که دارم امام حسین(ع) هم دارد، یعنی امام حسین(ع) به لحاظ معنویت در قله است یعنی یک ارزیابی شخصیتی می­خواهیم امام حسین(ع) را بکنیم بر اساس نه گفته­های خودشان، بر اساس گفتار پیامبر، اما یزید چه؟ یزید یک شخصیتی است که هم در گفتار پیامبر، هم در گفتار پیمابر تصریح می­کنم، و هم در عملکرد اجتماعی کاملاً در قهقرا به سر می­برد، پیامبر می­فرمایند که وقتی که پیشگویی می­کنند راجع به شهادت امام حسین(ع) می­فرمایند فردی او را می­کشد در این امت که اسم او یزید است خداوند عمر او را مبارک نگرداند و او را لعن می­کنند و کسانی که امام را می­کشند، لعن یعنی چه؟ یعنی این از رحمت خدا کاملاً به دور است، امام حسین(ع) چه؟ در قله کمال است.

مجری:

چون سید شباب اهل جنت است

استاد روستایی:

یکی این است، یکی هم حسینٌ مِنی از آن بالاتر که اصلاً پاره وجود من است، این دوتا مسئله.نکته دیگری که باز ما به آن توجه می­کنیم این اعمال خارجی یزید است؛ اصلاً شما ببینید وقتی عبدالله بن حنظله یعنی می­آید و می­رود در کاخ یزید بعد از ماجرای کربلا، می­رود یک دفعه یک صحنۀ را می­بیند یزید سعی می­کند با یک مبلغ هنگفت ریشوه دهن تو را ببندد، او پول را می­گیرد اما می­آید علیه یزید صحبت می­کند، در «الطبقات الکبری إبن سعد» اینطوری که خاطرم هست جلد هفتم صفحه 70 بود می­گوید:

«و الله ما خرجنا علي يزيد حتي خفنا ان نرمي بالحجارة من السماء»

ما بریزید خارج نشدیم جز اینکه ترسیدیم از آسمان سنگ روی سرمان ببارد

«انه رجل»

رجلی است که

«ينكح الامهات و البنات و الاخوات، و يشرب الخمر و يدع الصلاة »

یک همچین آدمی است

مجری:

دیگر هیچ چیزی را نگذاشته

استاد روستایی:

اصلاً پایان تمام محدودیت­ها است، ببین نستجر بالله همبستری با محارم، شراب خواری، ترک نماز، این ویژگی خارجی یزید است، حالا آیا این شخصیت­ها با همدیگر اصلاً همخوانی دارند که امام حسین(ع) برود بگوید من می­خواهم دست در دست یزید بگذارم؟ این نسبت به شخصیت، این جمله از دهن امام حسین(ع) اصلاً نمی­تواند بیرون بیاید با آن شخصیت سازگار نیست، آقا ظلمت و نور کنار هم نمی­آیند با همدیگر جمع نمی­شوند، ما در تعابیر بزرگان و مراجع مان داریم، کتاب مقام معظم رهبری در اینجا می ­فرمایند که وحدت علی(ع) و معاویه ممکن نیست چون بحث ظلمت و نور است، اصلاً نمی­شود جور در نمی­آید، خب یزید و امام حسین(ع) هم همین ماجرا است همین مقایسه در مورد امام حسین(ع) و یزید هم هست ظلمت و نور اصلاً نمی­توانند کنار هم بیایند، هیچ وقت نور مطلق با ظلمت مطلق نمی­تواند دست در دست هم بگذارد، پس با شخصیت امام حسین(ع) این حرف سازگاری ندارد.باز سخن امام حسین(ع) و اهداف امام حسین(ع) هم سازگاری ندارد، مگر ما در منابع تاریخی مان به یک معنا نداریم که حضرت فرمودند:

«مثلی لا یبایع مثله»

مثل من با مثل یزید بیعت نمی­کند

پس با سخن امام هم این سازگاری ندارد.باز سخنان دیگری امام دارند که این سخنان دیگر را هم می­خواهیم بررسی بکنیم، این «مثلی لا یبایع مثله» در «لحوف سید إبن طاووس» است که از کتاب­ها مقتل نگاری است و زیر مجموعه تاریخ می­شود، اما برویم در مصادر اهل سنت و حالا بعضی از مصادر شیعه؛ من اول یکی از مصادر شیعه را بگویم؛ کتاب «الفتوح إبن اعثم کوفی»، ملاحظه بفرمایید إبن اعثم در این کتاب­شان یک عبارتی دارد در جلد پنجم می­آید یک جمله­ای از امام(ع) می­گوید در وصیتی که حضرت نسبت به محمد حنفیه دارند، حضرت می­فرمایند:

«إِنّی لَمْ أَخرُجْ أَشِراً و لا بَطِراً و لا مُفْسِداً و لا ظالِماً، و إِنَّما خَرجْتُ لِطَلَبِ النَجاح و الصلاح فی أُمَّةِ جَدّی محمد(ص)»

می­گوید اصلاً من برای طلب اصلاح آمده­ام، اینها خراب کردند

 «أُریدُ أنْ آَمُرَ بالمَعروفِ و أنهی عَنِ المنکَرِ»

من آمده­ام امر به معروف نهی از منکر بکنم

«وَ اَسیرُ بِسیرَةِ جَدّی محمد(ص) و سیرة أبی علی یابن أبی طالب»

من می­خواهم به سیره جدم پیامبر و سیره پدرم علی یابن أبی طالب و سیره خلفای راشدین مهدیین که قبلاً در برنامه­های قبلی گفتیم مقصود انبیاء است اینجا نه کسانی دیگر، می­خواهم به آنها عمل بکنم.آیا بیعت با یزید با اینها محقق می­شود؟ که حضرت بفرماید خب دیگر حالا ما تا اینجا آمدیم آقای یزید را سرنگون بکنیم از این به بعد نه دیگر امر به معروف تعطیل و دیگر می­خواهیم برویم به سیره جدم هم نمی­خواهیم عمل بکنیم، به سیره پدرم هم نمی­خواهیم عمل بکنیم، به سیره انبیاء هم نمی­خواهیم عمل بکنیم، به سیره آقای یزید و معاویه و اینها می­خواهیم عمل بکنیم از این به بعد، برویم پسر عمویم هست با همدیگر دست بدهیم و بنشینیم و ببینیم و بخندیم.

مجری:

در تناقض آشکار است این دو رویه

استاد روستایی:

اصلاً نمی­خواند، امام(ع) هدف­شان این است، چطوری کسی که هدف­شان این است یک دفعه 180 درجه تغییر موضع بدهند؟

مجری:

استاد حتی ما در اصحاب حصرت هم همچین رویکردی را نمی­بینیم یعنی رویکرد اصحاب حضرت را ما می­بینیم «و الله إن قطعتموا یمینی» با اینکه من مطیع محض حکومت باشم سازگاری ندارد، اینکه حالا اصحاب درجه پاینتر از امام هستند دیگر

استاد روستایی:

اصلاً قبل از اینکه حضرت أبو الفضل(ع) را اینها بخواهند بکشند و در کربلا در واقع با ایشان برخورد بکنند و به شهادت برسانند مگر امان نامه نیاوردند برایش؟ اگر اینها دنبال بیعت بودند خب حضرت أبو الفضل(ع) آنجا قبول می­کرد، ببینید اینها وقتی به بیعت حضرت أبو الفضل(ع) دلخوش هستند أمان نامه برایش می­آورند به طریق اولی به بیعت امام حسین(ع) دلخوش می­شوند، آن وقت امام حسین(ع) بگویند بگذارید من بروم بیعت کنم بگویند نه نمی­شود؟ اصلاً مگر شدنی است همیچنین حرفی؟ جور در نمی ­آید اینها با همدیگر.

مجری:

بله خیلی تناقضات آشکاری دارد.

استاد روستایی:

آن وقت علاوه بر اینکه ببینید امام(ع) وقتی که این جمله را می­فرمایند یعنی من تا آخرش هستم من می­خواهم اصلاح انجام بدهم، شما بیینید اگر امام(ع) می­آمدند مثلاً با یزید دست می­دادند شاید کسی شبهه بکند بگوید خب امام حسن وقتی دید یار ندارد رفت با معاویه مثلاً به قول آقایان وهابی ما که قبول نداریم، مثلاً رفت بیعت کرد و صلح کرد و فلان و این حرف­ها که دروغ هم می­گویند، می­گویند بله در کتب شیعه داریم که نمی­دانم امام حسن(ع) بیعت کرد با معاویه که این دروغ برای خود­شان است به درد خودشان می­ خورد روایت معتبر ما در کتب شیعه نداریم، خب امام حسین(ع) هم همچین تاک تیکی، اصلاً این نیست ما قبلاً صلح امام حسن(ع) را بیان کردیم گفتیم اصلاً بعد از اینکه امام حسن(ع) می­آید آن صلح ظاهری را با معاویه انجام می­دهد که حالا مفاد آن را هم صحبت کردیم گفتیم اصلاً یک تحریف آشکاری در تاریخ صورت گرفته، امام حسن(ع) منبر می­روند می­گویند:

«إنَّ معاویة نازعنی حقاً هولی دونه»

همانجا هم حضرت یک نرمش قهرمانانه دارند می­فرمایند معاویه با من دارد در چیزی نزاع می­کند که مال من است مال معاویه نیست مال خودم است، حالا امام حسین(ع) بیاید بگوید خب دیگر ما دیگر گذشتیم از خلافت گذشتیم یزید را هم طاغوت نمی­دانیم، نمی­دانم این هم آدم خیلی خوبی است برویم با همدیگر دست بدهیم بنشینیم دور هم، اصلاً همچین چیزی شدنی نیست، بنابر این با هدف امام سازگاری ندارد.نکته دوم باز یک جملۀ امام(ع) در این ماجرا فرمودند که باز با این گفتار امام هم این سازگاری ندارد که بگوییم امام(ع) می­خواست با یزید بیعت بکند دست در دست هم بدهند؛ ببینید عبارتی است که «طبری» دارد و «إبن جوزی» هم به نوعی دارد، طبری در جلد پنجم تاریخ خودش چاپ دارالمعارف مصر یک حرفی دارد می­آید بیان می­کند می­گوید ببینید امام چه فرمودند، جلد پنجم صفحه 425 ببینید من عبارت را برای­تان بخوانم:

«فقال له قیس بن الأشعث»

قیس پسر اشعث کندی، یعنی خواهر زاده آقای أبا بکر، این آقای قیس خواهر زاده أبو بکر است، می­گوید که:

«أوَ لا»

آیا شما، البته اشعث در واقع داماد أبو بکر است آلان تردید کردم که این قیس از همان خواهر است یا خیر این را ممکن است از یک زن دیگر اشعث باشد، می­گوید که:

«أوَ لا تنزل»

آیا تو نمی­آیی قبول بکنی

«علی حکم بنی عمّک؟»

بیایی حکم پسر عموهایت را بپذیری؟

یعنی چه کسانی؟ یعنی یزید بنی أمیه

«فإنّهم لن یروک إلاّ ما تحب»

اینها برای تو نمی­خواهند و انجام نمی­دهند مگر آن چیزی که تو دوست داشته باشی

«ولن یصل إلیک منهم مکروه»

و هیچ بدی از آنها به تو نمی­رسد

«فقال الحسین(ع) أنت أخو أخیک»

تو برادرِ برادرت هستی

این یعنی چه؟

مجری:

این چه کنایۀ است استاد؟

استاد روستایی:

ببینید برادرش محمد بن اشعث بود وقتی حضرت مسلم(سلام الله علیه) داشت می­جنگید با لشکر عبیدالله محمد بن اشعث آمد گفت آقا من برایت امان می­گیرم بیا برویم حل است کاریت نداریم، تو نجنگ تو نکش از ما، دیگر تسلیم شو من برایت امان می­گیرم، و بعد رفت و حضرت مسلم را به کشتن داد، حضرت فرمودند:

 «أنت أخو أخیک»

تو برادر همان هستی، چرا حرف الکی می­زنید شما اصلاً اینطوری نیستید مال این حرف­ها نیستید که شما می­گویید نه آقا پسر عمویت اینطوری است، نه آقا هم تو برادر او هستی هم یزید با إبن زیاد تفاوتی ندارد.

مجری:

پس این نقل بعد از ماجرای شهادت حضرت مسلم است

استاد روستایی:

بله اصلاً در کربلا است بعد از آن ماجرا است چون اصلاً خود این قیس اصلاً یک جورهای مدافع حضرت خودش را قبلاً نشان می­داد و بعد آمد مقابل حضرت قرار گرفت

«أترید أن یطلبک بنو هاشم بأکثر من دم مسلم بن عقیل»

آیا تو می­خواهی بنی هاشم بیش از خون مسلم از تو طلب بکند

یعنی امام دارند می­ فرمایند که ببین شما مسلم را به کشتن دادید حالا می­ خواهی من را به کشتن بدهی ؟حضرت می­ فهمند که آقا اصلاً بیعت با یزید اصلاً بیعتی نیست بعدش کشتن است اینها امام را می­ خواهند خوار بکنند در جامعه، بعد یک عبارتی آقا أبا عبدالله دارد از یک تاک تیک عمیق اینها پرده بر می­دارد، حضرت می­ فرمایند:

«لا والله»

به خدا قسمم نه

« لا أعطیهم بیدی إعطاء الذلیل ، ولا أقرُّ إقرارَ العبید»

این خیلی مهم است

به خدا قسم من دست در دست اینها نمی­دهم دست دادن انسان ذلیل و مثل بندگان اقرار نمی­کنم

این ماجرا چی است؟ اولاً این قسمت اول آن که می­فرمایند من به خدا دست در دست اینها قرار نمی­ دهم دست انسان ذلیل

مجری:

که کاملاً با آن نقل در تضاد است

استاد روستایی:

کاملاً با آن در تضاد است، آن دارد چه می­گوید؟ می­ گوید من بروم با یزید بیعت کنم، آن وقت اینجا می­ گویند نه من همچنین کاری را نمی ­کنم.نکته دوم این که می­گویند:

«إعطاء الذلیل ولا أقرُّ إقرارَ العبید»

إقرار نمی­کنم قرار بندگان

این دنبال چه است حضرت؟ چه را می­خواهند بفهمانند؟ ببینید بنی أمیه در فتح مکه اسیر شده بود حضرت رسول یک منت سر اینها گذاشت گفت:

«أنتم طلقاء»

شما آزاد شدگان هستید

این ننگ بر پیشانی بنی أمیه باقی بود حالا اینها دنبال بیعت امام حسین(ع) بودند مسالمت آمیز حضرت بیعت بکند حضرت نکرد، اینجا آقای قیس بن اشعث می ­آید پیشنهاد می ­دهد که چیکار بکند؟ که یا امام حسین(ع) را در نهایت بکشند یا بیایند یک بیعتی بگیرند و بعد یزید بگوید «أنتم طلقاء» آزاد بکند، یعنی آنها آزاد شده­های پیغمبر بودند دیگر عبد پیغمبر می­شدند کافر بودند اما پیامبر آمد اینها را در راه خدا آزاد کرد، امام می­فرمایند که من:

«ولا أقرُّ إقرارَ العبید»

کنایه است یعنی می­گوید آقا پشت صحنه شما می­خواهید آن ننگ طلقاء را از خوتان بردارید به اهل بیت پیغمبر بچسپانید؟ «لا والله» من همچین کاری نمی­کنم، نکته­اش این است، پس ببینید اصلاً نه با کلام امام سازگار است، نه با تفکر امام سازگار است، نه با هدف امام سازگار است، نه با شخصیت امام سازگار است، بنایر این اصلاً این مواردی که این آقایان دارند ذکر می­کنند اصلاً از امام حسین(ع) صادر نشده است. این هم تا به اینجا.در «المنتظم إبن جوزی» هم همین ماجرا آمده در جلد پنجم و در صفحه 339، اما آم دیگر خلاصه ولا أقرُّ إقرارَ العبید در آن نیست، می­گوید:

«لا أعطیهم بیدی إعطاء الذلیل»

من دست نمی­دهم به اینها دست دادن انسان ذلیل

المنتظم إبن جوزی، ج 5، ص 339

 آن عبید را إبن جوزی نیاورده، البته خب از إبن جوزی هم خیلی توقعی نیست ایشان مورخ شامی است بالاخره یک رگ­های دارد. حالا این تا به اینجا. نکتۀ دیگری که ما باید اینجا بررسی بکنیم این است که خب بالاخره امام حسین(ع) چه فرمود؟ اصلاً آیا حضرت پیشنهادی دادند یا ندادند؟ و اگر پیشنهاد دادند این پیشنهاد چه بوده؟

مجری:

پس تا اینجا ما متوجه شدیم که این پیشنهاد، پیشنهاد دور از محضر امام حسین(ع) ذلیلانه نبوده، حالا اینکه چه بوده این حرف دیگری است.

استاد روستایی:

بعضی منابع یک چیزی نقل کرده­اند؛ «آقای طبری» در «تاریخ طبری» جلد پنجم یک مطلبی را می­آورد اینجا دقت بکنید در صفحه 425

«فنادی یا شَبَث بن ربِیعی یا حجار بن أبجر یا قیس بن أشعث یا یزید بن الحارث ألم تکتبوا إلیَّ أن قد اینعت الثمار و اخضر الجناب و طمّت الجمام»

تاریخ طبری، طبری، ج 5، ص 425

آیا شما این افراد را نام می­برند، شما برای من نامه ننوشتید یکیش خود این قیس است که درختان میوه­هایشان در آمده شکوفه دادند و همه چیز آماده است

«إنّما تقدم علی جند لک مجند»

شما می­آیی تقدم فردی که بر یک لشکر آماده­ای می­آید

شما بیا یک لشکری آماده است و اینجا حضور پیدا کن

«قالوا لم نفعل»

گفتند نه ما این کار را نکردیم

حضرت فرمودند:

«سبحان الله بلی و الله لقد فعلتم»

شما این کار را کردید، بعد حضرت نه مقابل عمر سعد، مقابل مردم

مجری:

که  او را دعوت کرده بودند

استاد روستایی:

بله نه مقابل عمر سعد، فرمودند

«ایها الناس إذ کرهتمونی»

حالا که مجبورم کردید، خودتان دعوت کردید

«فدعونی أنصر عنکم إلی مأمنی  من الأرض»

بگذارید من بروم در آن محل امن خودم در جایی که زندگی بکنم خودم بروم جای دیگر، نه اینکه شما من را بفرستید به مرزها

مجری:

یا بروم پیش یزید

استاد روستایی:

یا بروم پیش یزید از این حرف­ها نیست، خب چرا حضرت این را فرمودند، حالا بر فرض که صحت داشته باشد همچین چیزی در مقابل مردم، پس ببینید اصلاً نه در مقابل فرستادگان ابن زیاد و عمر سعد و شمر این حرف­ها نیست، در مقابل فرستادگان یزید نیست

«ایها الناس»

همه مردم

مجری:

همان­هایی که پای نامه­ها را امضا کردند

استاد روستایی:

بله، می­گوید حالا که شما مجبورم کردید خودتان هم رهایم کنید، من بروم «إلی مأمنی من الأرض» خب چرا حضرت این جمله را می­فرمایند؟ به جهت اینکه  اینجا زمین حکومت نیست، صحبت اینجا است ببیندی با همین مردم که نامه نوشتند که بیا ما بیعت کنیم که حکومت تشکیل بدهیم، حالا حضرت وقتی می­بیند همه اینها پشت کردند می­گوید زمین حکومت نیست خب می­روم من رو به اینها نه به روی یزید، پس صحبتی که امام (ع) کردند این هست نه چیز دیگری

مجری:

خیلی ممنون استاد استفاده کردیم از محضرتان، خیلی ممنون که ما را تا این لحظه همراهی کردید در محضر استاد روستایی هستیم، استاد در محضرتان هستیم.

استاد روستایی:

عرض کنم به محضر مبارک­تان یک شبهه دیگری که در این زمینه مطرح می­شود این هست که می­گویند اصلاً اصل قیام، یعنی علاوه بر اینکه حضرت هدف­شان حکومت خواهی است و تشکیل حکومت اسلامی است، می­گویند اصل این قیام باطل است، یعنی می­گویند نمی­تواند امام حسین هدفش تشکیل حکومت باشد، چرا؟ چون رسول خدا فرمودند خروج بر امام جامعه این اشکال را دارد

مجری:

ببخشید که میان کلام­تان عرض می­کنم، پس تا به اینجا ما شبهه اول­مان این شد که نقلی را مطرح کردیم که با حکومت امام سازگاری نداشت، حالا الآن در واقع اصل قیام را  مورد شبهه قرار می­دهیم.

استاد روستایی:

بله همین، می­گویند آقا شما می­گویید هدف امام حسین تشکیل حکومت اسلامی بوده می­گوییم خب بله، می­گویند اصلاً امام زاتاً نمی­تواند همچین هدفی داشته باشد، می­گوییم چرا؟، می­گویند بخاطر اینکه روایاتی از رسول خدا رسیده است مبنی بر اینکه خروج بر امام جامعه حرام است، خب، عرضم را رساندم؟

مجری:

بله

استاد روستایی:

خروج بر امام جامعه حرام است، یعنی می­خواهند یک دوگانگی بیاندازند بین  عمل امام حسین و فرمایش رسول خدا، چه کسانی این را مطرح کردند؟ ببینید من از ابن عربی مالکی شروع می­کنم، کتابی دارد آقای ابن عربی مالکی به نام «العوصم من القواصم» ای آقا در این کتابش در صفحه 237، یک مطلبی را می­گوید، مبنی بر اینکه امام حسین(ع ) قیام به حق می­خواست بکند، بعنی می­داند که یزید هم آدم باطلی است این را می­داند باز می­خواهد یک دوگانگی بیاندازد بین قیام امام حسین و این ماجرای تشکلی حکومت اسلامی و فرمایشات رسول خدا، می­گوید که زمانی که به امام حسین خبر رسید که بلاخره مسلم بن عقیل، امام به کوفه نرسیده بود مگر اینکه به او خبر رسید که  مسلم بن عقیل کشته شده ، و کسانی که آقای مسلم بن عقیل را دعوت کرده بودن  خود امام را دعوت کرده بودند، اینها مسلم را تسلیم کردند

«و أسلّمه من کان استدعاه»

کسانی که امام را دعوت کرده بودند مسلم را تسلیم کردند

بعد می­گوید که این به عنوان موعضه برای شما کفایت می­کند، بعد می­گوید:

«فتمادی و استمر غضباً للدین و قیاماً بالحق»

می­گوید امام حسین باز هم راه را ادامه داد، در حالی که برای دین غضب کرده بود و قیام به حق می­خواست بکند، یعنی کاملاً می­گوید آقا امام هدفش این بوده، اما بعد می­آید یک مطلبی مطرح می­کند، که می­خواهد بگوید آقا اصلا بین فرمایش رسول خدا و عمل امام حسین دوگانگی است، و امام حسین اصلاً نمی­تواند قیام بکند، ملاحظه بفرمایید در صفحه 244، می­گوید

«و ما خرج إلیه احد إلّا بتأویل»

می­گوید تمام کسانی که علیه امام حسین خروج کردند، مجتهد بودند، اجتهاد کردند، ببینید چطوری این نانجیب می­اید حرف می­زند

«ولا قاتلوه»

نجنگیدن با امام حسین

«إلّا بما سمعوا من جده المهیمن علی رسول الله»

مگر به آنچه که از جدش روسل خدا شنیده است

«المخبر»

جدش که خبر داده است به «فساد الحال»، می­شود آینده جامعه فاسد می­شود

« المحذر عن الدخول فی الفتن»

جدش آمد گفت آقا بر حضر باشد از اینکه در فتنه داخل بشوید، خب امام حسین آمد مقابل جدش، اگر بخواهیم بگوییم امام هدفش حکومت خواهی بوده یعنی امام حسین، اساساً  این کار را نباید می­کرد، حق  نداشت این کار را انجام بدهد، و اصل قیامش مردود است، بعد می­گوید اقوال رسول خدا در این زمینه  زیاد است،می­ گوید مسلم، صحیح مسلم از زیاد بن علاقه از عرفجة بن شریح یک چیزی نقل کرده، که آن چیست آقای ابن عربی جالب است، می­گوید پیامبر فرمود

«إنه ستکون هنات و هنات»

بعد از من یک اتفاقات و فتنه­هایی رخ خواهد داد

«فمن أراد»

هر کسی که می­خواهد، هر کسی که اراده کرد

«أن یفرق أمر هذه الأمه»

اینکه جدایی بیندازد در امر این امت

«و هی جمیع»

و اینها اجماع کرده بودند بر یک نفر

«فضربه بالسیف کائنا من کان»

هرکس می­خواهدباشد بزنیدش با شمشیر

«فما خرج الناس إلّا بهذا و امثاله»

می­گوید مردم که علیه امام حسین خروج کردند، یا به واسطه این حدیث بود، یا امثال این حدیث

ببینید این حرف آقای ابن عربی مالکی است، یعنی امام نباید قیام می­کرد، شما می­ گویید تشکیل حکومت اسلامی می­خواست بکند، اصل این هدف امام بر فرض که بپذیریم تشکیل حکومت اسلامی  است، خطا است، چرا؟ چون خلاف رسول خدا است،

مجری:

در واقع مشروعیت زدایی دارد می­کند با این کارش

استاد روستایی:

بله خب این عبارتی که این آورده، حالا ما راجع به آن مفصل حرف بزنیم، کار داریم، هم با راویش کار داریم، هم با محتوی کار داریم و یک روش­هایی ما در این جلسات داریم؛ نفر بعدی آقای ابن کثیر است ، آقای ابن کثیر دمشقی در کتاب «البدایة و النهایة» بخش السیرة النبویه، جلد 8، می­آید یک مطلبی بیان می­کند، که جلد 8 ،می­پردازد به خلافت معاویه تا سال 65که بحث مروان حکم هست، اینجا ملاحظه بفرمایید می­گوید:بعضی­ها آمدند لعن یزید را جایز دانستند، در ماجرای حرّه این را نقل می­کند، اما با آن هیچ فرقی نمی­کند بلحاظ ماهوی، می­گوید بعضی­ها آمدند لعن یزید را جایز دانستند، و بعضی­ها آمدند منع کردند و گفتند اگر یزید را لعن کنید این لعن منجر به لعن پدرش است یکی از صحابه هم می­شود

«و حملوا ما صدر عنه من سوء التصرفات علی أنه تأول و أخطأ»

گفته­اند این کار­های که یزید هم انجام داده اجتهاد کرده «تأول»

مجری:

این تفکر أجتهد فأخطأ هست دیگر

استاد روستایی:

حالا خطا هم کرده ولی بالاخره یک ثواب هم می­برد

«و قالوا»

و اینها گفتند که

«إنه كان مع ذلك إماما فاسقا»

با اینکه حالا خطا کرده ولی امام جامعه است فاسق هم هست

«والامام إذا فسق»

امام اگر فسق هم انجام بدهد

«لا يعزل بمجرد فسقه»

به مجرد فسقش عزل نمی­شود

«على أصح قولي العلماء»

بنابر صحیح­ترین اقوال علماء

«بل ولا يجوز الخروج عليه»

اصلاً نمی­شود بر این امام خروج کرد

«لما في ذلك من إثارة الفتنة»

فتنه می­شود

«ووقع الهرج»

هرج و مرج می­شود

«وسفك الدماء الحرام»

خون­ها ریخته می­شود

«ونهب الأموال»

و اموال غارت می­شود

«وفعل الفواحش مع النساء وغيرهن»

جسارت به زنان و غیر آنها خواهد شد

ببینید و غیر این امور خلاصه انجام خواهد شد، پس می­گویند آقا اصلاً ولو اینکه طرف فاسق هم باشد اصلاً نمی­شود بر او خروج کرد یعنی اگر بخواهید شما بگویید امام حسین(ع) هدف­شان تشکیل حکومت بوده است شما یا باید بگویی نه آقا امام حسین هدفش تشکیل حکومت نبوده همینطوری راه افتاده برود کوفه هوا خوری درست است؟ یا اگر می­خواسته تشکیل حکومت بدهد این خلاف حرف پیغمبر است و کار حرام انجام داده نعوذ باالله، این هم حرف آقای إبن کثیر؛ بعد از ایشان آقای مقدسی از ابن جوزی نقل می­کند، البته به لحاظ تاریخی مقدسی از ابن جوزی نقل می­کند و تقریباً یک کم قبل از ابن کثیر است این آقای مقدسی ولی خب دیگر هم عصر هم هستند، در جلد 10کتاب «الفروع» اینجا یک عبارتی دارد به نقل از ابن جوزی ، می­گوید:

ابن جوزی در کتاب الثر المصون گفته ، که این کتاب الثر المصون الآن ظاهراً نست در صفحه 181، این بحث را مطرح می­کند می­گوید گفته:

«و من الإعتقادات العامیة التی غلبت علی  جماعة منتسبین إلی السنة»

از عقاید عامه­ای که  منتسب به اهل سنت هستند غالب شده این است که می­گویند

«إن یزید کان علی الصواب و إن الحسین أخطأ فی الخروج علیه»

یزید بر صواب بوده و امام حسین برای این خروج برای این قیامی که انجام داده است که قبلاً هم گفتیم خروج یعنی قیام ضد انحراف، قیام ضد طاغوت، این قیام ضد طاغوت ،این تشکیل حکومت اسلامیه خطا است، و إلی آخر ماجرا، این هم از این.شیخ محمد خزری از مورخین معاصر هم باز یک همچین حرفی دارد، چه می­گوید؟ کتابی دارد به نام «محاضرا تاریخ امم الإسلامیه، بخش الدولة الامویه»، شیخ محمد الخزری بک، صفحه 460، اینجا چه می­گوید؟

«و علی الجمله فإن الحسین أخطأ خطأ عظیماً فی خروجه»

نعوذ بالله، امام حسین(ع) خطا کردند در خروج شان

«هذا الذی جر علی الأمه و بال الفرقه»

این خروجی که منجر شد بر امت یک چیزی بار کرد و  موجب فرقه و تفرقه و اختلاف شد

« و زعزع عماد ألفتها إلی یومنا هذا»

محاضرات تاریخ امم الإسلامیه، بخش الدولة الامویه، شیخ محمد الخزری بک، ص460

و آن ستونی را که امت این را برافراشته کرده بودند و در آن اجتماع کرده بودند امام حسین تا به امروز لرزاند، و امام حسین نعوذ بالله تا به امروز از دید این آقا می­شود مقصر، وحق خروج و حق قیام ندارد، خب این تا به اینجا؛ اینها نظرات افرادی بود که آمدند گفتند امام حسین خطا کرده.

مجری:

اصل قیام را زیر سؤال بردند

استاد روستایی:

بله، خب کلید واژه­ای که  بین همه اینها مشترک بود چه بود؟ ببینید ما یک بار دیگر بر می­گردیم، این را بررسی می­کنیم، ببینید آقای ابن عربی چه گفت در کتابش یک عبارتی گفت:

پیامبر فرموده بود این کار را نکند، چرا؟ گفت زمانی که امت من «وهی جمیع» کسی آمد تفرقه بیاندازد و امت مجتمع شده بودند در یک نفر، اجماع امت

مجری:

البته من خودم در همین نقد خیلی سؤالات برایم ایجاد شده، حالا شما می فرمایید قطعاً این که آیا واقعاً اجماع امتی بوده؟ آن نامه­هایی که به حضرت ارسال شده حاکی از یک حجت شرعی بوده برای حضرت، این سؤال برای من مطرح است چون

استاد روستایی:

اصلاً اجماعی نیست، ما در برنامه­های قبلی تقریباً در سه -چهار برنامه قبل من نقل کردم که اصلاً اینهایی که نامه نوشتند، گفتند آقا ما نماز جمعه و جماعت شرکت نمی­ کنیم، و بعد در آن برنامه گفتیم اصلاً نماز جمعه و جماعت نشانه به رسمیت شناختن، یا به رسمیت نشناختن حکومت بوده، اصلاً اینها 12هزار یا 18هزار نامه نوشتند و می­ گویند ما حکومت را به رسمیت نمی­شناسیم، اصلاً اجماعی در کار نیست، حالا ما کار نداریم، من با آن مسائل که آیا اجماع هست یا نیست کار ندارم ،می­خواهم بگویم کلید واژه همه اینها چیست؟ همین بحث اجماع است، در نقل آقای ابن جوزی هم همین بود دیگر، ببینید، می­گویند امام حسین اشتباه کرد که خروج کرد و یزید بر صواب بود، چرا؟ چون بیعت یزید درست است و امام حسین آمده تفرقه انداخته، آقای شیخ محمد خزری هم باز به همین مسئله آمد، بحث تفرقه و اختلاف و لرزش آن ستونی که امت این را افراشته و این حرف­ها آمد رویش تأکید کرد، پس کلید واژۀ همه این آقایان بحث اجماع است؛ خب حالا نکته­ای که باید به آن بپردازیم این هست که این کلید واژه از چه کسانی صادر شده در آن دوره، ببینید، پس کلید واژه­ای که آقایان دارند بکار می­برند بحث اجماع است، این روایت­هایی که این بحث اجماع را مطرح می­کند، از چه دسته آدم­ هایی صادر شده ما با این آدم­ها کار داریم، می­خواهیم ببینیم اینها چه کسانی هستند، ببینید یکی از این آدم­ها همین آقای «زیاد بن علاقه عن عرفجة بن شریح» این آقای عرفجه به عمرش یک دانه بیشتر روایت ندارد، فقط یک دانه، آن هم همین روایت است، هیچ روایت دیگری نیست، البته یک روایت دیگر هم گفتند برای عرفجه، یک کسی گفته نه عرفجه اسدی است ،و مثلاً آقای ابن عبدالور در الإستیاب می­آید می­گوید نه آقا عرفجه یک روایت بیشتر به عمرش ندارد ،منفرداً، زیاد بن علاقه را هم کارش داریم، خب این یکدانه، نفر بعدی ، ما فعلاً داریم گزارش می­­دهیم، اما اینکه اینها را چطور عرض یابی بکنیم به جای خودش باقی است، نفر بعدی که از این کلید واژه استفاده می­کند، شخص عبدالله بن عمر است، ما یک گزارش شیعی نشان می­دهیم، یک گزارش اهل سنت

مجری:

که عبدالله بن عمر هم استاد میانه خوبی با چیز نداشته

استاد روستایی:

حالا ببینید جلو نرویم، ما فعلاً داریم گزارش می­دهیم، بعد راجع به اینها من مفصل می­خواهم صحبت بکنم، که اینها چکاره هستند، چطوری هستند، یک حرف­هایی راجع به اینها داریم.

مجری:

ببخشید ان شاء الله بحث را هم به یک جایی برسانیم که یک تماس هم داریم ان شاء الله

استاد روستایی:

بله حالا من این را می­­گویم و بعد ان شاء الله در خدمت­تان هستم، کتاب « الفتوح» ابن اعصم، در همان جلد 5، یک گفت و گویی بین عبدالله بن عمر و معاویه است، معاویه می­فرستد سراغ عبدالله بن عمر و می­گوید که

«یا عبدالله عهدی بک و أنت تکره الفرقه»

من با تو یک پیمانی دارم تو که از تفرقه خوشت نمی­آید

تو که بدت می­آید از تفرقه و همیشه شما می­گویی ما

«أحب أن أبیت لیلة و لیس علی امیر»

 من دوست ندارم یک شب بخوابم و امیر نداشته باشم

«و إنّی»

من معاویه تو را بر حذر می­دارم

«أن تشق العصا»

بر حذرت می­دارم که شق عصا المسلمین بکنی و تفرقه ایجاد بکنی یا در زمین فساد بکنی، و مردم آمدند بیعت کردند  با پسرم یزید غیر شما اگر شما بیایید همه چیز درست است.عبدالله می­گوید که

«یا معاویة أما من کان قبلک أئمة و لهم أبناء و لیس إبنک بأفضل من أبنائهم»

قبل از تو یک خلفایی بودند اینها بچه­هایی داشتند، بچه تو از آنها بهتر نیست، آنها برای خودشان کسی را انتخاب نکردند

«و قد حذرتنی الشقاق»

تو به من گفتی تفرقه ایجاد نکن

معاویه گفت:

«لم أکن شاقاً لأحد»

من نه خیالت راحت از جانب من خیالت راحت باشد من اهل تفرقه نیستم، من شنیدم که تو بحث بیعت و این حرف­ها را گفتی

«و لیس لک عندی خلاف»

نزد من اختلافی نیست

زمانی که مردم با پسر تو بیعت بکنند

«لم أخالف»

من هم مخالفتی ندارم

اگر مردم تفرقه کردند چه؟ حالا من باز در کدام سپاه هستم؟ در سپاه مردم هستم؟ می­­گوید نه

«فإنی متوقف»

من توقف می­کنم

یعنی ببین گرا دارد به معاویه می­دهد، می­گوید اگر مردم بیعت کردند که باشد من بیعت می­کنم عین مردم، اگر مردم تفرقه کردند و بیعت نکردند چه؟ اینجا نمی­گوید من هم تفرقه می­کنم من هم در سپاه مردم هستم، نه

«فإنی متوقف حتی یجتمع علی رجل»

من می­مانم تا اجماع بشود

«فأکون کواحد من المسلمین»

من هم مثل یکی از مسلمان­ها هستم

معاویه گفت:

«نعم ما قلت یابن عمر»

حرف خوبی زدی

این هم آقای عبدالله بن عمر است که باز صحبت تفرقه و اجماع دارد مطرح می­کند شبیه آن حرف­ها، بعد از این شخص دیگری است که همین عبدالله بن عمر است و یک کس دیگر هم من نقل می­کنم و فرمایش بیننده­مان را می­شنویم، کتاب «صحیح ابن حبّان» ببینید گفتم یک نقل شیعی می­گویم که الفتوح ابن اعصم بود، حالا نقل سنی ،جلد 10، در صفحه 439، روایت نقل می­کند در پاورقی می­گوید «إسناده حسن» راوی­ها به گونه­ای هستند که روایت سندش معتبر است عبدالله بن عمر می­رود سراغ بن مطیع که از طرف عبدالله بن زبیر حاکم بود، در آن شب­های جنگ حرّه و اینها، می­گوید آقا متکا برایش بگذارید و اینها می­گوید نه من نیامدم بنشینم، من آدم دوتا کلمه به تو بگویم، آن کلمات چیست؟ از رسول خدا شنیدم، چه شنیدی؟ از رسول خدا شنیدم

«من نزع یداً من طاعتةٍ لم تکن له  حجة یوم القیامه»

هر کسی که دست از اطاعت بشوید و کنار برود این روز قیامت حجتی ندارد

«من مات مفارق الجماعة فإنه یموت موتة  الجاهلیه»

 هر کسی که بمیرد در حالی که  از این جماعت جدا بشود به مرگ کفر مرده

پس باز هم ایشان روی این بحث اجتماع و جماعت و مرگ جاهلیت تأکیید دارد، من با تمام اینها را کار دارم، با این الفاظ، و آخرین نفر شخص آقای ابی حریره است،

«عن النبی من خرج من الطاعة و فارق الجماعه فمات مات میتةً جاهلیة»

بحث فارق الجماعه، بحث جدایی از اجتماع است، این مدل افراد، ببینید کلید واژۀ که آقای ابن عربی مالکی گفت برای شهادت امام حسین بوده چیست؟ بحث اینکه هر کسی خروج کرد آمد تفرقه بیاندازد از اجماع خارج شد باید کشته بشود، این سخن از دهان چه کسانی آمده بیرون؟ معاویه، عبدالله بن عمر، ابو حریره، آقای زیاد بن علاقه از عرفجه از اینها آمده بیرون، حال ما ان شاء الله با اینها کار داریم، در خدمت شما هستم.

مجری:

خیل خب، در خدمت شما هستیم بیننده محترم­مان آقای ابراهیمی از کرمان پشت خط هستند، سلام علیکم

بیننده:

سلام علیکم خسته نباشید، با عرض سلام خدمت مجری محترم و استاد روستایی عزیز، یک سؤال داشتم استاد که جواب مان را دادند شنیدم، اما چند روز جلوتر برنامه­تان را که نگاه می­کردم، یک دوست عزیزی که اهل سنت بود سؤال کردند، یک دلیل من برایتان می­آورم که اهل سنت مثلاً بر حق هستند و آن فرقۀ ناجیه آن است، و دلیلش این بود که زیادی و کثرت اهل سنت یعنی از نظر جمعیت، از نظر جمعیت بله ما مسلمان­ها اکثریت اهل سنت هستند، لطف کنید یک طوری جوب این سؤال را بدهید که من هم متوجه بشوم که چه بوده و  چه هست داستان.

مجری:

آقای ابراهیمی خیلی  ممنون از تماس­تان لطف کردید؛ خب استاد مسئله کثرت را مطرح کردند که خواستند جوابش را از شما بشنوند

استاد روستایی:

عرض کنم خدمت شما، ببینید یک بحثی مطرح می­کنند من باب کثرت و بحث فرقه ناجیه، ما اول باید ببینیم اصلاً متن فرقه ناجیه چیست، ببینیم آیا با این کثرت ادعایی این عزیز مان اصلاً سازگار هست یا نیست؛ ببینید من نقل­های متعددی دارم در این زمینه در این پاور پوینت من موجود است که از جناب ترمزی هست و دیگران، مثلاً ببینید «سنن ترمزی»،

«تفرقة الیهود علی إحدی و سبعین او إثنتین و سبعین فرقه و النصاری مثل ذلک و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقه»

یهود بر هفتاد یک یا هفتاد و دو فرقه منشعب می­شود، نصارا هم همین طور، امت من می­شود هفتاد و سه فرقه

سند معتبر، ادامه باز نقل­های دیگری داریم که یکیش باز در همین آقای ترمزی است، خب می­گوید، من حالا این قسمت امت پیامبر را بخوانم

«تفرقت»

بنی اسرائیل تفرقه پیدا کرد بر

«ثنتین و سبعین ملّة»

اینها بر هفتاد و دو فرقه

« و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین  ملّة»

می­گوید امت من هفتاد و سه فرقه

«کلهم فی النار إلّا ملة واحده»

همه­شان در آتش هستند إلّا یک ملت

مجری:

یعنی یک فرقه ناجیه ما داریم

استاد روستایی:

آفرین، حالا اینکه مصداق این فرقه اصحاب پیامبر هستند، اهل بیت هستند، این یک بحث دیگری است، ما می­خواهیم در همین ابتدای کار، دارد می­گوید آقا امت هفتاد و سه فرقه می­شود همه­شان در آتش یک ملت­شان در بهشت، خب من سؤالم این است، 72 اکثر است یا 1، ما اینجا با یک کسری مواجه هستیم، بالایش 72، هست یکدانه هم 1، اینطرف داریم، 72 اکثریت است یا 1، کدام اکثریت است؟ اگر ما بخواهیم به اکثریت

مجری:

اگر ریاضی بلد باشیم 72، اکثر است

استاد روستایی:

72، بیش از 1، است، در ریاضی وقتی می­نویسند 72، می­خواهند بزرگ و کوچک بنویسند یک علامت بزرگتر را این طرفی می­گذارند، آن طرفی نمی­گذارند، پس اگر آقایان بخواهند بگویند آقا ما اکثریت هستیم، شما شیعیان اقلیت هستید، پس ما بهشتی­ هستیم، نگو فرقه ناجیه، فرقه ناجیه می­گوید اکثریت جهنمی، اقلیت بهشتی،

مجری:

فقط یک فرقه اهل نجات است

استاد روستایی:

فقط یکی، خب که حالا من در این هم حرف دارم

«ما أنا علیه و أصحابی»

پیامبر گفت آقا آن که من و اصحابم بر آن هستیم، خب اشکال ندارد، آیا اصحاب پیامبر یک نظر داشتند؟ در جنگ جمل خدا وکیلی اصحاب پیامبر یک نظر داشتند؟ این طرف امیرالمؤمنین، یعصوب الدین، حبل المتین، امام المتقین ،قائد قرالمحجلین است، آن طرف برخی دیگر از اصحاب هستند که مقابل حضرت هستند، هردو طیف هم صحابی هستند، در صفین صحابه یک نظر داشتند؟ این طرف امیرالمؤمنین که

«علی مع الحق و الحق مع علی، علی مع القرآن و القرآن مع علی»

این طرف عمار در کنار امیر المؤمنین که پیامبر فرمود «تقتله الفئة الباغیه» آن طرف معاویه و عمرو عاص هستند، آنها هم صحابی هستند، اما آنها به تصریح پیامبر شدند «الفئة الباغیه»، سرکش یاغی، آیا صحابه باهم یک نظر داشتند؟ که بگوییم

«ما أنا علیه و أصحابه»

 نه فرقه ناجیه پس  چیست؟ فرقه ناجیه آن بحث اهل بیت است، پیامبر فرمودند من بعد از شما دو چیز به جا می­گذارم

«إنّی تارکم فیکم خلیفتین»

من دو چیز بعد از خودم بعنوان خلیفه بعد از خودم بجا می­گذارم ام «و لا غیر» سومی هم ندارد، هیچ چیز دیگر ندارد، سومی هم ندارد، آن خلیفتین چه کسانی هستند؟ می ­گوید بفرمایید:

«إنّی تارکم فیکم خلیفتین»

 در کتاب « صحیح جامع الصغیر و زیادة» البانی، جلد1،  صفحه 482،

«إنّی تارکم فیکم خلیفتین»

من دوتا خلیفه به جا می­گذارم

یکی کتاب خدا که ریسمان کشیده شده از بین آسمان و زمین است و دومی اهل بیت من است، اینها هم از هم جدا نمی­شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد بشوند پیامبر می­گوید می­خواهید بدانی بعد از من چه کسی هست؟ بعد من قرآن و اهل بیت، تمام، اهل نجات اینها هستند، دوت خلیفه هست بیش از اینها هم نیست، خب بله اهل بیت همیشه در یک جبهه بودند، شما یک جبهه­ای را بیایید با روایت معتبر با سند معتبر برای ما بیاورید، که اهل بیت باهم دیگر تفاوت داشته باشند

مجری:

امام حسن مجتبی یک جا ایستاده باشد امیرالمؤمنین یک جای دیگر

استاد روستایی:

ایمرالمؤمنین یک جای دیگر استاده باشد، نداریم، معتبر نداریم، عرض کردم روایت معتبر بیاورند، که اهل بیت خلاف هم باشند، نه اتفاقاً همین اهل بیت، جبهه­شان واحد بود ، حتی در بحث خلافت و امامت که بزرگترین اختلاف جامعه است من در برنامه قبل­مان از کتاب «تاریخ ابن خلدون» در جلد سوم، صفحه 214و 215، که اهل بیت (ع) زمانی که پیامبر مرد

«یرون أنهم  أحق بالخلافة و أنَّ الخلافه لرجالهم دون من سواهم من قریش»

خلافت گفتند برای ما است و برای غیر ما نیست ،قریشی­های دیگر

بنابر این آنچیزی که وجود دارد، پس فرقه ناجیه آن اکثریت نیست، اصلاً اکثریت را این عزیزمان نباید کنار فرقه ناجیه بگذارد که به ضررش است، آن وقت اگر ما بخواهیم بگوییم رأی اکثریت را معیار و ملاک قرار بدهیم، ببینیم این اکثریت، آیا طبق منطق قرآن می­تواند معیار و ملاک باشد، قرآن کتاب آسمانی است که بین شیعه و اهل سنت مورد پذیرش است و در آن اختلافی نیست، چه شیعه چه سنی قرآن را به عنوان کتاب آسمانی  خودش قبول دارد، ما چندتا از این اکثرهم ها می­زنیم در قرآن ببینیم چطوری هست، اینجا من قرآن کریم را باز بکنم، خب اکثرهم،

مجری:

تا ببینیم نظر قرآن راجع به اکثریت چیست؟

استاد روستایی:

بله اکثرهم، ببینید،

«اکثرهم لایؤمنون»

«أکثرهم لا یعلمون»

این دوتا

«أکثرهم یجهلون»

اینجا

«ولاتجدو اکثرهم شاکرین»

اکثرشان شکر گذار نیستند

«أکثرهم لفاسقین»

«أکثرهم لا یعلمون»

دوباره مورد بعدی

«أکثرهم لا یعلمون»

«ما یتبع أکثرهم إلّا ظناً»

از گمان طرفدای م­کنند

«أکثرهم لا یعلمون»

نمی­دانند

«أکثرهم لا یشکرون»

«و ما یؤمن اکثرهم  بالله  إلا و هم یشرکون»

ببینید اصلاً در قرآن، ما ملاکی بعنوان اکثریت که این معیار صرف اکثریت بر حق باشد ما نداریم، همینطوری ببینید 38مورد است، من همینطور یکی یکی بیاورم جلو ببینید

«و ما کان أکثرهم مؤمنین»

«و ما کان أکثرهم مؤمنین»

«و ما کان أکثرهم مؤمنین»

ببینید همینطوری، موارد متعدد یا حتی

«أکثرهم  لا یعقلون»

قرآن دارد و امثال این مواردی که ملاحظه کردید که تا اینجا کفایت می­کند، پس این اکثریت در منطق قرآن هم اعتباری ندارد، در جامعه امروزی­مان را هم نگاه کنیم، ما بیشتر هستیم یا بودایی­ها؟ قطعاً بودایی­ها، ما بیشتر هستیم یا مسحی­ها ،کل جامعه اسلام را دارم می­گویم، مسیحیت، اگر این عزیزمان بخواهد با معیار اکثریت برود جلو

مجری:

باید برود پس مسیحی بشود یا بودایی بشود 

استاد روستایی:

باید برود مسیحی بشود باید برود بودایی بشود، آیا شدنی است؟ آن وقت، از اینها بگذریم چه کسی گفته عزیزان اهل سنت اکثریت هستند؟ شما به لحاظ اعتقادی بخواهی در نظر بگیری، ما عقیده اشعری داریم، عقیده ماتریدی داریم، عقیده اهل حدیث هم داریم، الآن، حالا کاری نداریم که تحاوی بوده و  چیزهای دیگر را بماند، آنها قبلاً معتزله و تحاوی و اینها را بگذاریم کنار، همین الآن، آقایان وهابی اشعری­ها را کافر می­دانند، با اینکه اکثریت اهل سنت در اعتقاد اشعری مذهب هستند، اکثریت که معمولاً شافعی­ها هستند، اینها اشعری مذهب هستند، چون هم شافعی­ها اشعری هستند هم بخشی از حنفی­­ها هم اشعری هستند، بعضی از مالکی­ها هم اشعری هستند، بله نوع حنفی­ها ماتریدی هستند، اما بلاخره ما در فرقه­های دیگر اشعری داریم، خب این اکثریت خود آقایان اهل حدیث که الآن در عربستان هم هستند، اصلاً این را قبول ندارند، کافر می­­دانند، خب اکثریت به لحاظ فقی می­گویید، اکثریت به لحاظ اعتقادی می­گویید، آیا اهل سنت اکثریت به لحاظ فقهی هستند؟ نه، حنفی جمعیتش از شافعی بیشتر است، شافعی­ها از مالکی­ها بیشتر مالکی­ها فرض کن از اهل حدیث بیشتر هستند مثلاً ،خب کدامش اکثریت است؟

مجری:

پس به هیچ عنوان کثرت دلیل و معیار انتخاب دین و حقایق نیست

استاد روستایی:

معیار این است که ما دست در دست پیامبر بگذاریم، پیامبر فرمود

«إنّی تارکم فیکم خلیفتین»

معیار حق می­­خواهید؟، خلیفه من قرآن و اهل بیت است، آقای ابوبکر مصداق قرآن است؟ نه ،مصداق اهل بیت است؟ نه نیست، پس چیست؟ هیچ کدام، امیرالمؤمنین چه؟ مصداق قرآن هستند؟ حضرت فرمود «علی مع القرآن» امیرالمؤمنین مصداق اهل بیت هستند؟ بله، آیه مباهله که نازل شد در صحیح مسلم داریم دیگر، زمانی که آیه نازل شد

«دعی رسول الله علی و فاطمه و حسن و حسینا فقال اللهم هؤلاء اهلی»

گفت اینها اهل بیت من هستند، ببینید پس امیرالمؤمنین کاملاً معیار حق، این شاخص و این سنجه هست، اگر پذیرفتند، که خوب نپذیرفتند خب دیگر بروند دنبال آن عنواینی که می­خواهند بروند.

مجری:

طیب الله استاد خیلی استفاده کردیم  از محضر تان از این بیننده محترم هم خیلی ممنون و متشکر  هستیم که تماس گرفتند با برنامه خودشان، امیدوارم همانطور که ما از محضر استاد اسفتاده کردیم  و جواب سؤال­مان را گرفتیم، ایشان هم جواب سؤال­شان را گرفته باشند، خیلی ممنون که تا به این لحظه ما را همراهی کردید امیدوارم که توجهات خاص حضرت ولیعصر(عج) شامل حال شما باشد شب­تان خوش یا علی

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

 



* اسم:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی: